زندگینامه امیر عباس فخر آور

در ۲۰ جولای ۲۰۰۶، امیر عباس فخر آور نخستین دانشجوی ایرانی بود که پس از انقلاب اسلامی در صحن سنای آمریکا سخنرانی کرد و بر علیه سران جمهوری اسلامی شهادت داد. از نکات تاریخی این سخنرانی درخواست وی برای ارسال کمکهایی مثل موبایل، ویدیو و کامپیوتر برای جوانان و دانشجویان ایرانی بود تا بتوانند "انقلابی رنگی" را علیه رژیم ملاها شکل دهند. شاید خیلی ها آنزمان این سخنان را جدی نگرفتند، ولی سه سال پس از این سخنرانی دانشجویان ایرانی نخستین انقلاب اینتر نتی تاریخ را با کمک موبایلها، دوربینها و کامپیوترهایشان آغاز کردند. بیست و نهم اکتیر سال دو هزار و هشت، فخر آور سخنران پارلمان انگلستان بود و در دسامبر دو هزار و هفت و ژانویه دو هزار و نه هم در کنار نمایندگان مجلس ایتالیا در رم و فلورانس سخنرانی کرد و درخواست کرد جمهوری اسلامی از سازمان ملل اخراج شود، تا آزادیخواهان ایرانی بتوانند رژیم جمهوری اسلامی را پایین بکشند. فخر آور دبیر کل "کنفدراسیون دانشجویان ایرانی" و مدیر "انستیتوی آزادی ایرانیان" می باشد. سازمان وی دارای ارتباطات گسترده‌ای با مراکز قدرت در آمریکا و در عرصه بین المللی است. فخر آور در حال حاضر بعنوان استاد مهمان و پژوهشگر در "دانشگاه امنیت ملی و روابط بین الملل" در شهر واشینگتن، پایتخت ایالات متحده آمریکا تدریس می کند

 معمای یک امیر عباس دیگر

امیر عباس فخر آور، سیاوش، در پانزدهم تیرماه یکهزار و سیصد و پنجاه و چهار در بیمارستان اقبال شهر تهران بدنیا آمد. مادرش پروانه و پدرش محمد باقر فخر آور افسر نیروی هوایی ارتش ایران بود. در هشت سالگی اولین داستان کوتاه خود را با کمک پدرش نوشت که داستان روباهی بود که به جای شیر بر تخت سلطنت جنگل نشست و آنرا به ویرانی کشاند

 

از راست :فرخ لقا، پروانه ، مهلقا، محمد باقر و امیر عباس فخر آور - آغاز سال 1357 

در دوازده سالگی نخستین کتاب خود را نوشت با عنوان "کودک از زبان کودک" که به جهت مشکلات مالی هیچگاه امکان انتشار آنرا پیدا نکردند. در همان سال با موفقیت در کنکور ورودی مدارس تیزهوشان تهران، از بین هفت هزار دانش آموز رتبه پنجم را کسب کرد و به مدرسه راهنمایی تیزهوشان "ابن سینا" راه یافت. آموزشهای این مدرسه مسیر زندگی و آینده وی را شکل داد و علاقه وی به سیاست آشکار گشت.

امیر عباس فخرآور ملقب به «سیاوش» از فعالان جنبش دانشجویی ایران است و از پایه گذاران جنبش مستقل دانشجویی ایران و کنفدراسیون دانشجویان ایرانی بوده ‌است. وی از نافرمانی‌های مدنی برای رسیدن به یک نظام سکولار و آزاد و سرنگونی کامل جمهوری اسلامی حمایت می‌کند. امیرعباس فخرآور هم اکنون در شهر واشنگتن در کشور آمریکا سکونت دارد و بر ضد جمهوری اسلامی فعالیت می‌کند. وی مدیر "انستیتوی ایرانیان اینتر پرایز" و "انستیتوی آزادی ایرانیان" است

  زندگینامه سیاسی
سال ۱۳۷۳ مبارزات دانشجویی امیر فخر آور با سخنرانی در دانشکده پزشکی ارومیه بر علیه خامنه‌ای و ولایت فقیه اوج گرفت. سال ۱۳۷۵ خورشیدی (۱۹۹۶ میلادی) به سه سال زندان توسط شعبه چهار دادگاه انقلاب ارومیه به ریاست قاضی حاج حسنلو محکوم شد. در همین سال توسط کمیته انظباطی مرکزی وزارت بهداشت درمان و آموزش پزشکی ابتدا دو ترم تعلیق و سپس از دانشکده پزشکی ارومیه به دانشکده پزشکی بوشهر تبعید و یکسال بعد از ادامه تحصیل در این رشته ممنوع شد. در دی ماه سال ۱۳۷۶ فخر آور نخستین کتاب خود با نام سبزترین چشم زمین را در ایران منتشر کرد. فخر آور پس از آن به خبرنگاری حرفه‌ای روی آورد. البته وی در این زمینه از دوران نوجوانی تجربه داشت. سال ۱۳۶۶ در مسابقات استانی تهران امیر عباس فخر آور تیم روزنامه نگاران جوانی را هدایت میکرد که به مقام نخست دست یافتند و سپس رتبه دوم کشور را کسب کردند. در فاصله سالهای ۱۳۷۷ تا ۱۳۸۱ در روزنامه‌ها ی خرداد و مشارکت و هفته نامه آذر خبر نگار بود. در روزنامه مشارکت فخر آور با کمک عباس عبدی ستون ثابتی به نام کی بدونه از مردم بهتر داشت که به افشای جنایات حکومت در سرکوب جنبش دانشجویی ۱۸ تیر می‌پرداخت. سال ۱۳۷۹ به دنبال تعطیلی گروهی روزنامه‌ها به دستور سید علی خامنه‌ای، فخر آور به زندان افتاد و سال ۱۳۸۱ خورشیدی (۲۰۰۱ میلادی) توسط حسن زارع دهنوی (مشهور به قاضی حداد) در شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب تهران به اتهام اقدام علیه امنیت جمهوری اسلامی به ۸ سال زندان محکوم شد

انتشار خبر برگزیده شدن کتاب اینجا چاه نیست در لیست هشت کاندیدای برتر برای دریافت جایزه ادبی پایولو کوییلو که به دستگیری سیاوش توسط وزارت اطلاعات در صبح روز بعد، نوزده بهمن ماه، انجامید - روزنامه همبستگی هجدهم بهمن ماه یکهزارو سیصد و هفتاد و نه جوایز بین‌المللی

در دوران زندان دو کتاب دیگر از امیر عباس فخرآور در آمریکا به چاپ رسید. یکی "اینجا چاه نیست" در شهریور سال 1379 که کاندیدای جایزه ادبی پائولو کوئیلو شد. این جایزه با همکاری "انتشارات کاروان" به مدیریت دکتر آرش حجازی شکل گرفته بود

 

آرش حجازی و امیر عباس فخر آور - بهار 1380 - مراسم اهدای جایزه ادبی پایولو کویلو

آرش حجازی در خردادماه سال 1388 بعنوان پزشکی که در لحظه کشته شدن ندا آقا سلطان کنارش بود به شهرت جهانی رسید. سومین کتاب فخر آور "هنوز هم ورق پاره‌های زندان" در پانزدهم تیرماه 1384 منتشر شد که دو سال از پرفروش ترین کتابهای ایرانی در لس‌آنجلس بود. فخر آور بیش از ۵ سال در زندانهای قصر، اوین، عشرت آباد سپاه، اطلاعات شیراز و اطلاعات ارومیه زندانی بوده‌است که در زندان همبند تعدادی از زندانیان سیاسی سرشناس از جمله اکبر محمدی، ارژنگ داوودی و اکبر گنجی بوده‌است.

ارژنگ داوودی بهترین دوست فخر آور هم اکنون در زندان رجایی شهر زندانی است . وی با خیانت احمد باطبی به وزارت اطلاعات تحویل داده شد که بیش از هشت سال از دوران محکومیت پانزده ساله وی سپری شده است 

امیر فخر اور نخستین کسی بود که از وجود "شکنجه سفید" در زندانهای جمهوری اسلامی پرده برداشت و سازمان عفو بین الملل این موضوع را به نام او ثبت کرده‌است. فخر اور با بسیاری از چهره‌های سرشناس دنیا دیدار داشته و روابط نزدیکی دارد.

فخرآور به دلیل اعتقادات راست‌گرایانهٔ افراطی از سوی مارکسیست‌ها مورد حملات بی رحمانه‌ای قرار گرفته‌است و شایعات فراوانی را پیرامون زندگی اش ساخته اند که می‌توان به نامه‌نگاریهای ناصر زرافشان که از مارکسیست‌ - استالینیستهای شناخته شده است اشاره کرد. گرایشات ضدمارکسیستی بسیار قوی فخرآور سبب شده‌است تا بسیاری از منتقدان او را چپ‌ها تشکیل دهند

 امیر عباس فخر آور که تحصیلاتش در دانشکده پزشکی با فشار حکومت ناتمام مانده بود و راهی زندان برای هشت سال شده بود، در زندان در کنکور دانشگاه پیام نور شرکت کرد و دانشجوی رشته حقوق شد. فخرآور در سال ۱۳۸۵ از یک مرخصی کوتاه دوران زندان برای شرکت در امتحانات آخرین ترم دانشگاهی اش استفاده کرد و در حالی که ۴ سال از دوران زندانش باقی مانده بود از زندان فرار کرد

 فخر آور در ماه می سال ۲۰۰۶ از ایران خارج شد و به کمک دوستانش به خصوص ریچارد پرل به آمریکا رفت. او سه بار به دیدار جرج دبلیو بوش رفته و با ناتان شارانسکی، واتسلاو هاول، خوزه ماریو ازنار، گری کاسپارف، برنارد لوییس، سناتور تام کوبرن، سناتور جو لیبرمن، سناتور سنتروم و جیمز وولسی روابط دوستانه دارد. وی در دوران حضور خود در آمریکا بارها خواستار براندازی کامل حکومت جمهوری اسلامی شد.

  • فوریه سال 2010 مرکز شرق و غرب در ایالت هاوایی امیر عباس فخر آور را بعنوان نویسنده و خبرنگار برتر ایرانی سال انتخاب کرد
  • جایزه بین‌المللی آنی تیلور در سال ۲۰۰۷ میلادی، برای «شجاعت در خبرنگاری و استقامت در مبارزه با دیکتاتوری مذهبی، کمونیسم و فاشیسم» به امیرعباس فخرآور اهدا شد
  •  روز جهانی نویسنده زندانی در ۱۵ نوامبر سال ۲۰۰۴ به نام امیر عباس فخرآور نامگذاری شد
  • عضویت افتخاری انجمن قلم کانادا در سال ۲۰۰۳ به فخر آور اعطا شد
  • عضویت افتخاری انجمن قلم انگلستان در سال ۲۰۰۴ به فخر آور اعطا شد

برای آشنایی بیشتر با سیاوش به مصاحبه خسرو شمیرانی خبرنگار هفته نامه شهر وند کانادا که با امیر عباس و خانواده اش در نهم دسامبر سال دو هزار و دو میلادی در حالی که امیر عباس در زندان قصر بود توجه کنید

خسرو شميراني - از شهروند

روز نهم دسامبر سال دو هزار و دو میلادی در استقبال روز جهاني حقوق بشر، موفق شدم با امیر عباس فخر آور- سياوش - زنداني دانشجويي كه به گفته خودش از دانشگاه اخراج شده است گفت و گويي داشته باشم. اميرعباس بیست و هشت ساله اكنون براي پانزدهمين بار در زندان به سر ميبرد و اولين سال از محكوميت هشت ساله خود‌ را پشت سر ميگذارد. اميرعباس فخرآور كه به دليل علاقه اش به اساطير ايراني نام سياوش را براي خود برگزيده است، با يك تلفن همراه از درون زندان قصر به سئوالات ما پاسخ ميدهد. گفت و گوي نود و چند دقيقه اي ما چندين بار به دلايل مختلف قطع ميشود و يا ما خود ناگزير به قطع آن ميشويم. با اين وجود سياوش هر بار با طبعي شوخ پاسخ هايش را از سر ميگيرد. از او درباره تاريخ تولدش ميپرسم، ميگويد: " پانزدهم تيرماه تقريبا يك ماه پس از اينكه پيكان مدل پنجاه و چهار پدرش شماره شد!" از او شماره تلفن منزل پدري اش را ميگيرم و با خانواده اش درباره او صحبت ميكنم

 مادر او سخت بيمار است و در بستر به سر ميبرد. محمدباقر فخرآور پدر سياوش با رويي گشاده به صحبت درباره روحيه سركش و شوخ فرزند ارشدش ميپردازد و ميگويد: از كودكي سركش بود. در سنين چهار یا پنج سالگي متوجه نبوغ او شديم. همين روحيه و نبوغ او در اولين روزهاي پيش دبستاني مشكل آفرين شد. با مربي خود بحث ميكرد و سعي داشت نظر خود را به او بقبولاند. هشت، نه ساله بود كه ما از تهران به تبريز نقل مكان كرديم. در همان سالهاي دبستان نوشتن را آغاز كرد. نمايشنامه مينوشت، و به مناسبتهاي مختلف آنها را همراه با هم كلاسهايش اجرا ميكرد. خودش غالبا كارگرداني را نيز به عهده ميگرفت

اميرعباس در آزمون مدرسه راهنمايي تيزهوشان تهران شركت كرد و در ميان هفت هزار نفر، پنجم شد. در سنين دوازده، سیزده سالگي بود كه كتابي در زمينه تربيت كودك نوشت. گرچه تا پاي چاپ رفت اما به دلايلي هرگز منتشر نشد. دبيرستان را در مدرسه تيزهوشان شيراز پشت سر گذاشت و در رشته رياضي و فيزيك ديپلم گرفت. ما هميشه حتي از دوران نوجواني اش در امور مختلف با او مشورت ميكرديم و نظر او برايمان مهم و خيلي اوقات كارساز بود. گاه وقتي بحث و نزاعي در خانه پيش ميآمد او با يك شوخي به جا و يا توضيحي طنزگونه و آرام ماجرا را پايان ميداد. از همان روزهاي نوجواني به سازماندهي هم سن و سالهاي خودش براي فعاليتهاي مختلف هنري و اجتماعي علاقه زيادي داشت

وقتي كه در حال تحصيل رشته پزشكي در دانشگاه اروميه بود، حراست دانشگاه نتوانست نوشته ها و فعاليتهاي او را تاب بياورد و از اين زمان مشكلات او در سطح جديدي آغاز شد. فعاليتهايش موجب بازداشت او شده و پايش را به زندانهاي مختلف باز كرد

از رابطه سياوش با خواهر و برادرانش ميپرسم، پدر در جواب ميگويد، فرزندان ديگرش او را به عنوان الگو در رابطه هاي مختلف پذيرفته اند. رفتار او هميشه به عنوان برادر بزرگتر برايشان قابل احترام بوده و او براي آنان همچون معلمي دلسوز و دوستي دانا بوده است. در پاسخ به اينكه آيا دردسرهاي امير با حكومت، پليس و زندان و مشكلاتي كه براي خانواده فراهم آورده تاثير منفي روي روابط گذاشته، پدر با تاكيد پاسخ منفي ميدهد و ميگويد ما پذيرفته ايم كه او راهي را برگزيده كه انديشيده و با تفكر بوده است. ميدانيم كه انتخاب او براساس مطالعه صدها كتاب است. او بسيار مطالعه داشته و خود در مواردي صاحب نظر شده است. طبيعتا فعاليتهاي او منشاء برخي مشكلات براي خانواده نيز هست، ولي ما آنها را به جان خريده و در حد توان از او حمايت ميكنيم. گرچه مشكلات به وجود آمده طبيعتا مشكلات كمي نيستند. اينكه مادر او بويژه در ماه هاي اخير (بعد از بازداشت دختر و دامادمان) به بستر بيماري افتاد و دچار عارضه قلبي شده است تنها گوشه برجسته اي از اين مسائل هستند. اما با اين وجود ما افتخار ميكنيم كه امير چنين راهي را برگزيده است. من هم كه بيشترين دوندگي را براي رفع و رجوع مسائل موجود دارم گرچه خسته ميشوم، اما روحا خشنود هستم

امير فعاليتهاي سياسي ـ ‌اجتماعي شما از كي و چگونه شروع شد؟

 ـ اولين بار هفده سالم بود و به خاطر يك سخنراني در مدرسه كه مضمون آن انتقاد به سياستهاي رفسنجاني بود بازداشت شدم، اما قبل از آن و از كودكي همواره به فعاليتهاي اجتماعي علاقمند بودم. در اوايل دهه هفتاد بود كه در محل پايگاه منازل سازماني شيراز ـ جايي كه سكونت داشتيم ـ هم سن و سالهاي خودم را جمع كردم. ما تصميم به تشكيل يك كانون فرهنگي گرفتيم. وقتي كه در كار ما مداخله كردند با بحث آنها را راضي كرديم كه تشكيل يك موسسه فرهنگي براي ما فقط ميتواند منشا سود باشد و ضرري ندارد. بالاخره موافقت شد انتخاباتي برگزار شود و من به عنوان نماينده برگزيده شدم. ما مجموعه خود را «كانون رشد فرهنگي جوانان» نام گذاشتيم. پس از آن در بیست و یک پايگاه منازل مسكوني كاركنان ارتش در سراسر كشور چنين كانونهايي شكل گرفت كه امروز همه آنها تحت نام مجتمع فرهنگي منازل سازماني (يا چيزي شبيه به اين) ناميده ميشوند

 از دوران تحصيل در دانشگاه و فعاليتهاي اين دوران بگوييد

 ـ بعد ‌از اتمام دبيرستان در دانشگاه اروميه در رشته پزشكي پذيرفته شدم و دوران كيفيتا جديدي براي تلاشهاي من آغاز شد. در دانشگاه به اينترنت دسترسي پيدا كردم با دنياي خارجي رابطه برقرار كردم متوجه شدم كه تمامي ادبياتي كه در دوران مدرسه به ما آموخته اند نادرست بوده و آنچه آن طرف مرزهاي ايران است لزوما دشمن ما نيست. متوجه شدم كه ما درون يك قوطي كنسرو زندگي ميكرديم فقط از دورن اطلاع داشتيم و كوچكترين تماس و نظري با بيرون نميتوانستيم داشته باشيم. در دانشگاه سوار بر اسب بال دار اينترنت شدم. از طريق اينترنت متوجه شدم كه آنچه در مورد غرب و آمريكا گفته و آموخته ميشد اغراق و بعضا دروغ بود. آمريكا آن غول بي شاخ و دمي نبود كه اينها براي ما ساخته بودند. در عين حال فهميدم كه اين ما هستيم كه مطرود دنيا شده ايم. همزمان به تاريخ مبارزات دانشجويي پرداختم. خودم ميخواندم و به ديگران نيز آموزش ميدادم. در همين راستا احساس انزجاري نسبت به مبارزات "دانشجويان" بعد‌ از انقلاب به من دست داد. منظور من همان دانشجوياني است كه از ديوار سفارت بالا رفتند. به "اسناد لانه جاسوسي" مراجعه كردم آنها را مطالعه كرده و سعي ميكردم دليلي قانع كننده براي حمله دانشجويان به سفارت آمريكا پيدا كنم. آنها همچون راهزناني به خاك كشور ديگري تجاوز كردند. اين تجاوز به منافع اقتصادي و ديپلماتيك ما آسيب رساند و ما را در جهان منزوي كرد

 اين بحث ها در چه چهارچوبي انجام ميشدند؟ درون چه مجموعه اي؟

 ـ اين بحثها مربوط به سال 73 هستند كه من عضو انجمن اسلامي دانشكده پزشكي بودم. پيشتر به عنوان دبير سياسي انجمن اسلامي دانشگاه (اروميه) انتخاب شدم. فضا به شدت بسته بود. براي ابراز نظراتم يك گروه تئاتر راه انداختم. به خاطر مياورم كه در هفده دي یکهزار و سیصد و هفتاد و سه يك تريبون آزاد دانشجويي سازمان دادم. براي اينكه جلوي آن را نگيرند من جمله اي از آقاي خامنه اي انتخاب كردم روي پلاكارد بزرگي نوشته به سردر محل تريبون آزاد نصب كردم. اين جمله عبارت بود از "لعنت به دستهاي پيدا و پنهاني كه نگذاشتند دانشجو و دانشگاه سياسي شود." برنامه شروع شد و هيچكس نميخواست اولين سخنگو باشد. من خودم آغاز كردم. پس از من صف طويلي از افراد مشتاق به اظهار نظر شكل گرفت. در اين سخنراني من به حمله به سفارت آمريكا و عواقب آن براي ايران پرداختم. گفته هاي من در اين سخنراني بعدها در تابستان هفتاد و پنج وقتي زير شكنجه بودم مقابل من گذاشته شدند. جمله اي كه خيلي بر آن تاكيد ميكردند و به آنها برخورده بود اين اظهارنظر من بود كه «به ما ميگويند حكومت رضاخان ديكتاتوري بود. چگونه در اين ديكتاتوري يك آخوند پاپتي مثل مدرس ميتوانست در مجلس برخاسته به مخالفت با شخص اول مملكت حرف بزد؟ آيا الان يك نماينده مجلس ميتواند نه به شخص اول كه به شخص دويستم كشور بگويد بالاي چشمش ابروست؟» اين بحثها ادامه يافت و درون دانشگاه قطب بندي به وجود آورد. اصول گراها و راديكال ها گروهي تشكيل دادند كه «هيأت احباب الائمه» نام داشت. پشت پرده تشكيل اين گروه رئيس حراست دانشگاه اروميه "سيد جليل موسوي" قرار داشت و هنوز هم همان پست را داراست. در جلوي صحنه آن و به عنوان رئيس آنها دكتر علي مشكيني نقش آفريني ميكرد. گروه «هيأت احباب الائمه» از آقاي قريشي نماينده ولي فقيه در آذربايجان غربي فتواي قتل مرا گرفته بودند. سه بار به من حمله كردند. بار دوم تهاجم بدي بود با زنجير و چماق در نهارخوري دانشگاه به جان من افتادند. من دوندگي زياد كردم و دو نفر از آنها را به كميته انضباطي دانشگاه كشاندم. بار سوم در محوطه حياط دانشكده پزشكي به طور وحشيانه مورد‌تهاجم قرار گرفتم. اين بار برخلاف دفعات قبل كه با وساطت مسئولان دانشگاه از شكايت عليه آنها صرف نظر ميكردم، از آنها شكايت كردم. طي درگيري لب من پاره شد و چشمم آسيب ديد به پزشك قانوني رفتم و جراحات را سند كردم. يك هفته بعد دادگاه عمومي تشكيل شد. نماينده حراست دانشگاه سخنگوي آنها در دادگاه بود. آنها در دادگاه محكوم شدند. پس از اينكه ما خارج شديم ده دقيقه بعد سيد جليل موسوي خارج شد. كل پرونده قضايي را از قاضي گرفته بود. به من گفت برويم! پرسيدم چه اتفاقي افتاده است؟ گفت كه قاضي به عدم صلاحيت خودش در رسيدگي به اين پرونده راي داد. او دو متهم محكوم شده و منِ شاكي را سوار پيكان شخصي خود كرد و ما را به شعبه 4 دادگاه انقلاب اروميه برد. قاضي حاج حسنلو پرونده ما را تحويل گرفت. اين داستان مربوط به چه زماني ست؟ ارديبهشت سال یکهزار و سیصد و هفتاد و پنج جلسه دادگاه تشكيل شد. من هنوز به عنوان شاكي و آن دو به عنوان متهم حضور داشتيم. طي جلسات بعد همه چيز تغيير كرد. دو روز بعد از جلسه سوم دادگاه، نامه اي از مديريت دانشگاه دريافت كردم مبني بر اين كه ترم من تعليق شده است. پس با يك بدرقه مفصل توسط بسياري از استادان و خانواده هايشان همچنين بسياري دانشجويان دانشگاه شهر اروميه را ترك كردم. اين 23 ارديبهشت 75 بود. خانواده ما در شيراز ساكن بودند. من به آنها پيوستم. 74 روز بعد براي انتخاب واحد ترم جديد مجددا به اروميه رفتم. همان روز به مناسبت ورود من تعدادي از دانشجويان در نمازخانه جمع شدند. بعد از نماز من يك سخنراني داشتم اما بلافاصله پس از خروج از نمازخانه دستگير شدم. با يك «پاترول» مرا به زندان اطلاعات اروميه كه در كنار رودخانه «شهر چاي» پشت بيمارستان طالقاني قرار دارد بردند. اين مرداد ماه 75 بود. مرا درون يك سلول انفرادي انداختند كه عرض آن 6 وجب و چهار انگشت و طول آن 17 وجب و دو انگشت بود. درون سلول 6 نفر بوديم. سه نفر سني و سه نفر شيعه. يكي از اين شش نفر يكي از اعضاي پ كاكا[حزب كارگران كردستان ـ تركيه] بود. فرد ديگري متعلق به كومله بود كه در درگيري با پاسداران تير خورده بود و دستش را به طور غيرحرفه اي گچ گرفته بودند. زخم او عفونت كرده و بوي عفونت سلول را پر كرده بود. من بيش از يك ماه تحت اين شرايط در زندان بودم. دادگاه «جالبي» تشكيل شد. من با دستبند و لباس زندان درون دادگاه با قاضي پرونده خودم حاج حسنلو روبه رو شدم. اين بار به عنوان متهم و شاكيان من همان دو متهم قبلي بودند. سرانجام من به جرم توهين به رهبري به 5 ماه حبس تعليقي به مدت سه سال محكوم شدم. بعد از مدتي از طرف كميته انظباطي تهران به بوشهر «تبعيد» شدم

 خرداد 76 كجا بوديد؟

 در آن دوره ما به عنوان اپوزيسيون دانشجويي انتخابات را تحريم كرده بوديم. اما نزديك به يك ماه قبل از انتخابات نامه استعفاي خاتمي از وزارت ارشاد را يكي از دوستانم به من فكس كرد. گرچه ميدانستم خاتمي توسط همان دانشجوياني كه از ديوار سفارت(آمريكا) بالا رفتند علم شده بود، از نفوذ خود در دانشگاه بوشهر و اروميه به نفع خاتمي استفاده كردم. ما در آن روزها مخالف هر دو جناح بوديم. اما من انتخابات را به تشك كشتي بين دو رقيب تشبيه ميكردم كه طرفدار هيچكدام نبودم اما به دوستانم ميگفتم ما بايد در اين تشك به رقيب ضعيفتر كمك كنيم تا نفس رقيب قوي تر كه ناطق[نوري] باشد را بگيرد. تيرماه 78 در كجاي ماجرا قرار داشتيد؟ من در اين روزها به خدمت رفته بودم و در بيمارستان نيروي انتظامي در خيابان بهار تهران خدمت ميكردم. من شاهد مجروحان بسياري بودم. خودم شخصا تعداد زيادي از دانشجويان مجروح را بخيه و يا پانسمان كردم. در رابطه با آن روز گزارشي به روزنامه «خرداد» دادم كه تيتر روزنامه شد

به دليل دسترسي به پرونده هاي پزشكي نام چهل نفر از دانشجويان مجروح در گزارش من آورده شد. بخشي از گزارش من به يك پرونده مهم مربوط ميشد. و اين آقاي تيمسار ميراحمدي بود كه آن شب فرماندهي عمليات حمله به كوي را به عهده داشت. او به لحاظ رواني فرد نامتعادلي بود. گفته بود اگر كار به دادگاه بكشد او افراد بالاتر از خودش را كه منشأ دستور بودند ذكر خواهد كرد به همين دليل گفته شد كه او در يك مرخصي استعلاجي به سر ميبرده و در خدمت نبوده ولي پرونده پزشكي او نشان ميداد كه او آن شب در كوي دانشگاه زخمي شده بود. مشخصه او نيز فك شكسته اش بود كه سيم گزاري شده بود. او يك ماه قبل در درگيري با يك دانشجو به نام منصور نژادي در مقابل كوي مجروح شده بود. من دو نكته مهم در پرونده تيمسار ميراحمدي را كه اثبات ميكرد او شب حمله، فرماندهي را به عهده داشته به مطبوعات دادم. عباس عبدي به من ميگفت مواظب خودت باش پدرت را در مي آورند ولي من معتقد بودم گفتني ها بايد گفته شوند

 شما با عباس عبدي كه به نوعي رهبري حمله به سفارت آمريكا را به عهده داشت نيز رابطه داشتيد؟

 بعد از قضاياي 18 تير 78 بود. من به يكي از جلسات جبهه مشاركت دعوت شدم. در آنجا عبدي سخنراني كرد و ميان من و او بحثي تند درگرفت. من در آن جلسه رو به عبدي گفتم كه شما آبروي جنبش دانشجويي ايران را برديد و خلاصه تمام نظرات«راديكال» خود در اين رابطه را ابراز كردم. او بعد از جلسه مرا صدا كرد ما سوار رنوي مشكي رنگ او شديم و به دفتر مركزي مشاركت در خيابان سميه رفتيم. اين ماجرا مربوط به پاييز 78 است. عبدي سعي در توجيه حركت آن دوره خودشان كرد و من با اصرار مخالفت كردم. از اين پس رابطه دوستانه و خوبي بين ما برقرار شد. من ستون ثابتي در روزنامه مشاركت گرفتم. بچه هاي روزنامه ميگفتند كه با اين كه عبدي خيلي بدقلق است در مورد نوشته هاي تو برخورد جالبي دارد. ميگفتند نوشته هاي مرا سريع ميگرفت، ميخواند و براي چاپ ميگذاشت. گاهي صفحه اي را براي مطلب من آزاد ميكرد. ستون ثابت من «كي بدونه از مردم بهتر» نام داشت كه اسم ستون نيز با مشورت عبدي انتخاب شده بود. گرچه من الان با عبدي سال 2000 رابطه خوب و حتي تفاهم آميز دارم، اما با عبدي 1979 همچنان به شدت مخالفم. هميشه به مريم(دختر عباس عبدي) ميگويم ميان تو دانشجو و عباس عبدي دانشجو زمين تا آسمان فاصله است. من تا قبل از اين كه دغدغه آقاي خامنه اي عود كند و تهاجم به مطبوعات را دستور بدهد در روزنامه مشاركت قلم ميزدم و غالبا به حمله به كوي دانشگاه و قتلهاي زنجيره اي ميپرداختم. روز بعد از تعطيلي مطبوعات با بغض در كنار عبدي نشسته بودم، دنيايم خراب شده بود. عبدي با جمله اي آرامم كرد. او گفت: اشتباه نكن ما چيز بزرگي به دست آورديم تا به حال آقاي خامنه اي پشت صحنه ايستاده بود الان به روي صحنه آمده و آن كسي كه روي صحنه است قابل دسترسي است. اين اشتباه تاريخي آقاي خامنه اي بود. نوك پيكان از اين پس به سوي او خواهد بود

 هيچگاه با منوچهر محمدي و بچه هاي «اتحاديه ملي دانشجويان و فارغ التحصيلان ايران» در تماس بوده ايد؟

 سال 79 براي تهيه خبر به يك تجمع اعتراضي در ميدان بهارستان كه به تجمع بهارستان معروف شد رفته بودم. بعد از تعطيلي نشريات بود. همراه با خواهرم دستگير شديم و به اوين منتقل شديم. در آنجا با محمدي ها و دوستان آنها آشنا شدم. در آن دوره آنها در زندان مستقل عمل ميكردند. من به آنها گفتم كه شما كه اين همه فعاليت كرده و هزينه اش را نيز پرداخت كرده ايد و زندانهاي سنگين گرفته ايد چرا حالا سكوت ميكنيد؟ چرا درخواست عفو از رهبري و ... من تلفن منزلم را به تمامي بچه هاي زنداني از جمله محمدي ها داده بودم. آنها به من زنگ ميزدند من گفتگو با آنها را ضبط ميكردم و براي پخش به راديوهاي برون مرزي ميدادم. من در اين دوره يعني شهريور 79 كه در اوين بودم كتاب « اينجا چاه نيست» را نوشتم. مطلبي بود كه سالها در ذهن با آن كلنجار ميرفتم تا سرانجام در اين فرصت به رشته تحرير درآمد. در اثناء نوشتن« اينجا چاه نيست» من با اين تز كه ما بايد در اسطوره هاي ايراني دقيق شويم و ريشه هاي خود را باز شناسيم نام سياوش را انتخاب كردم و ديگر دوستان من هم با برگزيدن نامهايي چون كاوه، آرش و غيره به جبهه رزم با ضحاك و افراسياب پيوستند. اينجا چاه نيست از طرف وزارت ارشاد به عنوان يكي از 8 كتابي برگزيده شد كه نامزد دريافت جايزه ادبي «پائولو كوئلو» بودند. همزمان با اين انتخاب كتاب ممنوع شد. تمام نسخه هاي آن جمع آوري شد و من دوباره دستگير شدم اين در دي ماه همان سال 1379 بود. كتاب گرچه شرايطي مشابه كشور ما را تصوير ميكند، اما هيچگونه نام محل يا شخص در آن به كار برده نشده است. سبك آن رئاليسم جادويي است. و داستان عبارت از مردمي است كه از تلاشهاي خود براي پيشرفت از چاله اي خارج شده و به درون چاه ميافتند. گرچه در اين داستان زمان مكان، مذهب، نام و نشان شخصيتها معين نيستند، اما خواننده ميتواند تشخيص دهد كه داستان مربوط به كدام دوره بوده و شخصيتها در زندگي واقعي چه كساني هستند. در اوايل بازداشت من به خاطر اين كتاب از من ميخواستند اعتراف كنم كه شخصيتها مثلا خميني، خامنه اي و يا خاتمي هستند من ميگفتم نه! مگر اينها ديكتاتور هستند منظور من صدام، ميلوسوويچ و يا استالين بوده اند

 شما از بنيانگذاران "جنبش مستقل دانشجويي" هستيد، از شكل گيري اين جنبش بگوييد؟

 ـ تقريبا يك سال پيش يعني اواخر تابستان 81 با دو نفر ديگر از دوستان يعني احمد باطبي و ارژنگ داودي مانيفست اين جنبش را تنظيم و اعلام كرديم. اين طي يكي از مرخصي هاي باطبي بود. در كلبه اي در نزديكي آلاشت مازندران اين كار انجام شد. احمد پيشنهاد داد نام آن را "مانيفست آلاشت" بگذاريم من گفتم از آنجايي كه آلاشت محل تولد رضاشاه بوده است اين اسم ميتواند سوءتفاهم بيافريند و ما را سلطنت طلب به حساب بياورند. ارژنگ و احمد هر دو بعد از ملاقات با ليگابو دستگير شدند. ارژنگ هنوز در بند 240 اوين در انفرادي به سر ميبرد. اما احمد به بند عمومي منتقل شده است. آيا "جنبش" اعضاي ديگري هم دارد؟ ـ افراد زيادي با ما همكاري ميكنند در آمريكا، در آلمان آقاي شمس با ما همكاري ميكند. دكتر بيژن كريمي بخش ديگري از امور "جنبش" را سازمان ميدهد. اين مربوط به خارج كشور بود. در داخل عضوگيري حتي براي تحكيم وحدت هم آسان نيست اين را به دليل فشارهاي امنيتي ميگويم. ولي ما در دانشگاه هاي مختلف حضور داريم. البته نه فقط در دانشگاهها، در زندانهاي مختلف هم "نمايندگي" داريم. به عنوان نمونه مهرداد حيدرپور (همسر خواهر اميرعباس) در اوين ما را "نمايندگي" ميكند. خانم رزا رادبه از ديگر همرزمان ماست. رزا رادبه در يكي از زندانهاي وزارت اطلاعات 2 هفته در انفرادي بود. او گزارش حمله سعيد‌ عسگر به خوابگاه طرشت را منتشر كرد. خانم مريم يوسف و آقاي فرهاد كهن داني از ديگر ياران ما هستند. آقاي كهن داني به 6 سال حبس محكوم شده است، البته پرونده او هنوز در مرحله فرجام است و او خود در زندان نيست. خود من تقريبا سه چهارم سال 2001 را در انفرادي بودم. 11 دي ماه دستگير شدم، بعد از يك ماه انفرادي آزاد شدم. آزادي 20 روز بيشتر طول نكشيد دوباره به انفرادي رفته و در اسفند ماه مجددا آزاد شدم. بعد ‌از سه ماه يعني در تيرماه 81 در منزل خودمان در منطقه ميدان ژاله دستگير شدم. براي من حكم تير داده بودند يعني درحين دستگيري 11 گلوله شليك شد

 داستان شليك 11 گلوله چه بود؟

 ـ با لباس شخصي بدون حكم آمده بودند، پدر و مادرم آنها را دست به سر كردند، من هم نامه اي براي رئيس جمهوري نوشتم مبني بر اينكه آقاي رئيس جمهور چه وضعيتي در اين كشور حاكم است من دو بار به شما راي داده ام و اكنون افرادي بي هيچگونه مجوز به خانه هجوم ميآورند و سعي در دستگيري من دارند. مگر من چه كرده ام؟ نامه را به منزل رزا رادبه بردم. رزا به من گفت خانه او تحت مراقبت است. من پس از تحويل نامه به آرامي راه خود را گرفتم كه از محل دور شوم كه ناگهان عده اي آغاز به سر و صدا كردند. آنها فرياد ميكشيدند: قاتل، دزد، آهاي . . . بگيريد. ميگفتند: "‌ قاتل است او را بگيريد. . . . همين الان كسي را كشته است!" من در عين حال دونده استقامت هستم، پس تا ميدان ژاله از كوچه پس كوچه ها دويدم، آنجا ديگر نفسم تمام شد. چندين ماشين با چراغ گردان مرا دوره كردند. در آن آخرين لحظات بود كه به سوي من تيراندازي ميكردند و حتي به خاطر ميآورم كه صداي زوزه دو گلوله را شنيدم، يعني آنها مستقيما سر را نشانه گرفته بودند. و در يك كوچه بن بست روي زمين نشستم و دستهايم را در مقابل خود نگاه داشتم به اين علامت كه ميتوانيد دستبند بزنيد. ساعت حدود 12 شب بود، بعد ‌از اينكه دستبند زدند اسپري تاول زا به صورتم پاشيدند، يك طرف صورتم به سرعت تاول زد. يكي از آنها با قنداق اسلحه به سرم كوبيد. نقش زمين شدم و آنها با مشت و لگد به جانم افتادند. از وزارت اطلاعات و اطلاعات ناجا بودند. در حين انتقال از يك ماشين به ماشين ديگر مرا روي آسفالت ميكشيدند سر و صورتم خونين بود. رهگذرها ايستاده بودند، صداي فرياد چند زن عابر را شنيدم، يكي از ماموران داد زد كه اين سارق مسلح است و هم الان يك نفر را كشته است. من تمام نيروي خود را جمع كردم و فقط توانستم در يك جمله بگويم "مردم من نويسنده هستم، دانشجويم" پس از گفتن اين جمله از حال رفتم. با لگدي كه به بيني ام خورد به هوش آمدم. بيني من شكست و خون فواره زد. سپس مرا به جلوي منزل رزا رادبه بردند. بعدها فهميدم كه رزا خانه خود را ترك كرده و نزد خواهر من رفته بود. خانه او را زير و رو كردند بعد از اينكه كارشان تمام شد نامه اي در مقابل من گذاشتند، من ميبايست شهادت ميدادم كه آنها چيزي با خود نبرده بودند. من از امضا آن امتناع كردم انگشت مرا به جوهر آغشتند و پاي آن نوشته گذاشتند. از آنجا به يك انفرادي در 209 اوين انتقال يافتم و تا دي ماه در آنجا بودم

به عبارت ديگر شما 2001 يعني سال گفت و گوي تمدنها را در انفرادي آغاز و در آن به پايان برديد؟

 ـ بله همينطور است. نكته جالب اينكه من چنان از دنياي خارج قطع شده بودم كه از فاجعه 11 سپتامبر 4 ماه ديرتر يعني روز 22 دي ماه خبردار شدم. يعني واقعه اي كه خبر آن تا عقب افتاده ترين نقاط دنيا رسوخ كرده بود به ما نرسيده بود. نكته جالب ديگر اين كه من با دست گچ گرفته از زندان آزاد شدم. سر من را شب آزادي از ته تراشيدند. سئوال كردم چرا موهايم را ميزنيد گفتند براي رعايت بهداشت! مرا با يك دست لباس زندان با دست گچ گرفته و سر تراشيده ساعت يازده و نيم شب جلوي خانه پياده كردند

 آخرين دستگيري شما كه در نتيجه آن هنوز در زندان هستيد چگونه با چه حكمي و توسط كدام ارگان بود؟

 ـ 4 دستگيري قبلي من كه به انفرادي انجاميد توسط‌ حكم شعبه 26 دادگاه انقلاب بود. قاضي دهنوي مشهور به "حداد" حكم را امضاء كرده بود. او حتي در ميان همكاران خودش منفور است. اين بار حكم من در آبان ماه اعلام شد، من تقاضاي فرجام دادم، هنوز جنگ عراق شروع نشده بود. به عنوان خبرنگار به عراق رفتم و در اربيل در هتل خبرنگاران ساكن شدم. در آنجا با چند نماينده حقوق بشر تماس گرفتم و صحبت كردم. به من گفتند به ايران باز نگرد ما ميتوانيم تو را به انگليس يا آمريكا ببريم. من نميخواستم ايران را ترك كنم. پس به ايران بازگشتم. 26 اسفندماه قاضي پرونده اخير من سيد مجيد پورسيف با خانه ما تماس گرفت به خواهرم گفته بود كه براي برطرف كردن سه مورد شكلي بايد به دادگاه انقلاب مراجعه كنم

همان روز ساعت 3 بعد از ظهر با دادگاه انقلاب تماس گرفتم. از قاضي پورسيف پرسيدم دوباره چه بازي در جريان است، الان شب عيد است بگذاريد بعد از عيد مي آيم و اگر ميخواهيد دستگيرم كنيد بگذاريد وسائلم را بياورم او با تاكيد نفي كرد. با هر كدام از آشنايان صحبت كردم نظر ميدادند كه اين يك تله است و بهتر است كه با پاي خودم به درون تله نروم. از جمله موسوي خوئيني ها، فاطمه حقيقت جو، همسر دكتر ميردامادي و همچنين مريم عبدي معتقد بودند بهتر است نروم زيرا داستان مشكوك به نظر ميرسد. از طرف ديگر قاضي سيد مجيد سيف پور در تماس تلفني تهديد كرده بود كه اگر نروم پدرم را كه ضامن من بود دستگير خواهند كرد، من هم از ترس اينكه پدرم شب عيد دستگير نشود، تصميم به رفتن گرفتم. به محض ورود به دفتر مربوطه سيد مجيد برگ خروج مرا گرفت و گفت كه 8 سال زندان من تاييد شده است. گفتم اين بازي ها براي چيست اگر پاي تلفن گفته بوديد دست كم با خانواده خداحافظي ميكردم. در مقابل او گفت برو بعد از 8 سال كه بيرون بيايي اين طرز صحبت كردن را فراموش ميكني! من پاسخ دادم كه به شدت بعيد ميدانم كه شما حتي يك سال ديگر پشت اين ميز بمانيد و يا حتي اين ميز برقرار باشد. پدرم همراه من بود سرش را به ديوار چسبانده بود و اشك در چشمانش حلقه زده بود. سيد مجيد سيف پور به عنوان جنايتكار شهره است. ميگويند وقتي مورد اعدام وجود دارد و خانواده اي كه قصاص طلب كرده حاضر به انجام نقش جلاد نيست او داوطلبانه اين نقش را به عهده ميگيرد. از همانجا به قصر منتقل شديد؟ در ابتدا روي برگه انتقال من اوين ثبت شده بود اما بعد از گفتگوي اخير اوين را حذف و اندرزگاه يك قصر كه محل جنايتكاران است را در جاي آن نشاند

در اندرزگاه يك قصر چندين مورد درگيري با جنايتكاران زنداني داشتم؛ يك بار گوش مرا شكستند بار ديگر ناخن من از روي گوشت شكست. در همين اثنا خانم فاطمه حقيقت جو به ملاقات من آمد و بعد از شنيدن اين ماجراها دستور انتقال من به بند زندانيان مالي را داد. من تا 2 ماه پيش در بند 8 محل زندانيان مالي بودم. اين بند برچيده شد و زندانيان مالي به اوين منتقل شدند. آيا در قصر هم مورد شكنجه و فشار قرار گرفتيد؟ وقتي كه با سيد مجيد[ پورسيف] در آسانسور در حال انتقال به اينجا بودم او به طور وحشيانه اي به من حمله كرد. زانوي من از قبل آسيب ديده بود و پانسمان داشت. به زانوي مجروح من حمله كرد و چنان كه در اينجا مجبور به عمل جراحي شدم. نكته ديگر اين كه من در اينجا در قفس عقربها گرفتارم؛ كساني كه آزارشان نه از ره كين است زيرا اينها غالبا جنايتكاراني محكوم به اعدام هستند و رفتاري عادي ندارند. هر از گاه بي دليلي خاص درگير ميشوند و يا حمله ميكنند. كمي محيط خودتان را تصوير كنيد. در يك فضاي تقريبا پنج در شش متر 21 تخت قرار دارد؛ هفت سري تخت سه طبقه. يكي از اعضاي اين اتاق به جرم 5 قتل به اعدام محكوم شده است، ديگري جسد همسرش را پس از قتل تكه تكه كرده و در محلات مختلف شهر نهاده است

در ته راهروي بند چهار دستشويي وجود دارد كه براي استفاده یکصد و یازده نفر است. هر روز حمام براي يك ساعت باز ميشود تا بيش از هزار زنداني از چهار ده دوش موجود در آن استفاده كنند. دوش پانزدهم خراب است و آن را تعمير نميكنند. هر روز 15ـ10 نفر پشت هر دوش صف ميكشند. آيا محدوديت زماني براي هر زنداني وجود دارد؟ ببينيد تصور بكنيد 12ـ10 قاتل پشت سر شما صف كشيده اند. شما در يك فضايي كه در و پيكر چنداني ندارد و حمام با يك در ـ همچون ورودي سالن بارهاي تگزاس ـ از راهرو جدا ميشود، قرار داريد. در چنين شرايطي -(در اينجا صداي او آهسته شده است معذرت خواهي ميكند و ميگويد مجبور هستم اگر متوجه شوند كه من اينطور درباره آنها حرف ميزنم تكه بزرگم گوشم خواهد بود) يقينا ميلي به وقت كشي نداريد

وضعيت ملاقات شما چگونه است؟ 

 هفته اي يك بار به مدت 15 دقيقه ملاقات كابيني داريم. شما در سراسر گفتگو روحيه بسيار بالايي از خود نشان داديد. غالبا گفته هايتان آميخته با مزاح بود چطور ميتوانيد در چنين شرايطي اين روحيه را حفظ كنيد؟ ببينيد من به دوستانم ميگويم داستان«سارا كورو» را به خاطر داشته باشيد او هنگامي كه در يك زير شيرواني حبس بود نان خشك ميخورد و با موشها همدم بود. ميگفت در چنين شرايطي تصور ميكند كه در قصري است كه زمين آن با فرش هاي حرير پوشيده شده است. دلپذيرترين غذاها را ميخورد و انسان هاي خوش سيما هم سفره او هستند. من به دوستانم در اينجا ميگويم تصور كنيد ما در اينجا با عده اي سناتور نشسته ايم (نه با جنايتكاران محكوم به مرگ)و درباره مسائل مهم سياسي و اقتصادي و فلسفي بحث و تبادل نظر ميكنيم، شب هاي شنبه نه يك گوجه فرنگي كه مرغ بريان روي سفره ما قرار دارد و... اين گفتگو در تاريخ 9 دسامبر طي تماس تلفني با تلفن همراه اميرعباس فخرآور در زندان قصر صورت گرفته است